خانه دل
به یاد آور زمانی که به یادت بوده ام تنها به تنهائی نشانم ده نشانه بی نشانت را قصد مهمانی قلبت کرده ام !! آماده باش ... همنشین صحبت این خسته ی آواره باش از برایم در پی جام و شرابی مست باش هر طریقی که دلت آسوده است آندست باش جامه ی زرین دلداری به تن کن خسته ام با تو پیمانی ز خون عشق پنهان بسته ام از کویر خستگی هایم اگر من رسته ام با تو از این آسمان یکدست بالا جسته ام آمدم ... گرد و غبار راه از جانم زدا دیگرش پایان رسید ! ! ! از من جدا ... از ما جدا ... و خدا عاشق بود که به این بنده ی خود نعمتی چون تو عطا کرد عزیز ... پس طلب می کنم از خاک قدم های تو عشق ... تنها اگر به خلوت رویا نشسته ام ... شادم ... که با خیال تو ... تنها نشسته ام .... !!
زیر باران اشک ها ... گم می شود ... سرخیه این چشم ها را چاره چیست ... !!!! می نگرم نه به هرجا به قلبت که همه جای من است خانه ی این دل بی جان من است همه دم جای من است اندکی با من باش ... ( ۲مرداد۸۷ ) دلم جز رنگ تو رنگی ندارد به جز آهنگت آهنگی ندارد ... ما قدم در ره ایوب گذاریم اگر تو ز امید توانی به دلم بخشائی ور نه من بی تو همان آه جگر سوز شوم که زهر سینه برون آید ازان نجوائی ...
ما به خورشید قسم خورده شدیم ای ساقی هست امید من و او به خدا نی باقی آنکه را عشق خدا داد دلی صابر داد و ز الطاف خودش هم نفسی طاهر داد ما که بس صبر کشیدیم خدا ناظر بود در همان لحظه ی محتاج خدا حاضر بود ساقی آن لحظه که می بود دوای دردم دگرش مرد ه دوا دارم و من بی دردم اینک از لطف خداوند نگینی دارم از برای سخن دل امینی دارم ای خدا شکر ازین نعمت بی پایانت آنچه دادی تو مگیری ز من نادانت ... تمام سهم دنيائي نميدانم كه ميداني ؟ اميد نا اميداني نميدانم كه میداني ؟ ما که عاشق بودیم معشوق نیست راز لیلی در پس مجنون چیست ... چونکه لیلی جام بشکست و برفت یاد لیلی هرگز از مجنون نرفت ... اگر سوز دلی داری بیا مارا خریدارش اگر آهی ز دل داری بیا مارا نگهدارش اگر از عالم و دنیا نداری لعبتی زیبا بیا با ما ببین ماهی که می آید درین شبها اگر جامی ز می خالی درون سینه ات داری بیا راز دلت را گو اگر از سینه میباری اگر بر سینه ات زخمی ز یار و یاوران باقی بیا درمان تو داند عزیز دلبر ساقی اگر امید میخواهی بیا دانم نمیدانی که چون رفته هنوز از عشق او در سینه میخوانی الا ای حافظ ثانی بخوان با سیم دلداری بمان ای انکه بر دلها امیر و شاه و سرداری ... عجب تاب و توانی دارد آتش عجب روح و روانی دارد آتش در این دیوانه وار جان گرفتن عجب عمر جوانی دارد آتش نمیدانم ز گرما سوخت جانم که در جانم مکانی دارد آتش ز آهم جان آتش بی نصیب است که از آهم امانی دارد آتش بدانم دائمی رنجش نباشد که چون حرمش زمانی دارد آتش به عمرم قبطه خوردم بر امیدش عجب تاب و توانی دارد آتش .. تمامی نفس هایم به شوق اشک می آید که این جان دادن از جانی چنین عاشق توان آید ... یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر الیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال .. ای عشق حیا کن ز من و یار که ماایم آن لیلی و مجنون که در میکده شاهیم ... دل پر ز غم دوری آغوش تو درمان است درمان دل خونم دل بی تو چه ویران است بی هوش ز هوش تو دیوانه ترین گشتم در سمت سرای تو آواره ترین گشتم با دل مکنی بازی دل خسته ی بیجان است تا هست خیال عمر در نزد تو مهمان است این عشق و جودم را مجنون تو میسازد از کاه به نزد خود صد کوه همی سازد فریاد نمیخواهد این عشق چو فریاد است صد کوه اگر باشد این عشق چو فرهاد است .. زندگی با خاطرات شاد میخواهی بیا باز آغوشم اگر آغوش میخواهی بیا ... مگو مرگ شقایق را که من باور نمیدارم به جاویدان قسم نی خور که من باور نمیدارم نمیدانم شقایق را کدامین قصه درد آورد که تیر سرخ دلداری به دست مست مرد آورد بیا ساقی که دلداری دگر دلبان نمیخواهد بیا چون درد عاشق را کسی درمان نمیخواهد عجب دردی که درمانش به دست صاحب آن است که دل میسوزد و جانان کماکان راغب آن است شقایق با من از زخمی که در دل داریت نی گو که ترسم زخم خود گویم بمانی در پس جادو ببین خورشید و ماه از غم چنین بی خانمان گشتند یکی صبح و یکی در شب چنین از هم جدا گشتند الا ای حافظ ثانی ببین دنیا دگرگون است ببین تاکه شقایق را هنوزم کنج دل خون است دور از این معرکه دعوای دگر برپا بود جای زخم من و یک خاطره ای بر جا بود نور امید فقط هیبت یک رویا بود خوش به حالم که همان عاقبت زیبا بود خوش به حالم که اگر بود کمی بیتابی سهم ما عاقبتش روز و شبی مهتابی از میان زر و در همه زینتیان زینت حلقه عمرم همه لوعبتیان روزگار من و امید دگر برپا بود جای پای قدم دوست چنان با ما بود می دویدیم قدم با قدم و دست به دست می نشستیم و نشستیم که مستیم که مست عاقبت قرعه ی امید به نامم افتاد روزگار از پس خورشید به کامم افتاد از نگینی که به انگشتری عمر خدا با ما داد فرصت تجدید خاطره و رویا داد تا بدانبم که غم هست خوشی می اید چون بدانیم که صبح است شبی می اید شب ما حال دگر با شب یاران دارد گوئی این شب ز وجودش تب باران دارد تا ببارد که بشوید همه بیکسیان تا بمانم که بماند صنم دلبریان یا رب این دلبر ما ز غم و غم خالی کن روزگاریست ز ایام کمی عالی کن چون دگر تاب نداریم پس تنهائی این بدانیم میان همگان با مائی فرصت جام و شراب و می و دلداری ده چون شب امد به چشمانم تب بیداری ده دل جوان است نداند گذر ایامت کمکی کن که برارد قدم خیامت صبح ما هم زبرای دگران فرقی بود اخر از صبح و شب اندر دل ما حقی بود ما که محتاجی باد صحری نی داریم ما ز شب تا خود صبح از تب او بیداریم صبح ما باخبر از بیخبران همراه است هر کس این جمله نداند ز همان گمراه است یا رب این جمله اخر دگرم کاری نیست که بجز دلبر و دلدار کسی یاری نیست ... دلم شوق سواران دارد امشب هوای یاد یاران دارد امشب اگر چه دل گرفتار کویر است ولیکن بوی باران دارد امشب گرفتار قفس گردیده اما دلم پای پریدن دارد امشب به خورشید همیشه سرخ سوگند که عشقم حال خوبان دارد امشب به جامم خیره گرد ای ساقی دل دلم حالی خرابان دارد امشب اگر چه پا به خاکی سرخ دارم دلم شوق سواران دارد امشب زیر باران اشکها گم میشود دردی از این دردها کم میشود زیر باران درد درمان میشود بغض جاری در گلو ویران شود زیر باران اشک باران میشود دل سراسر یاد یاران میشود زیر باران موجی از دنیا بپاست جای پای مهربانی شماست زیر باران با ترانه میشود درد دلها از درون بیرون شود زیر باران میشود تنها شویم خالی از دنیای پر غمها شویم ... من از بغضی که در جانم به یادت خفته بیدارم تمام بی کسی هارا به یادت زنده میدارم به امید وصال تو سراپا مست و بیدارم به یادت روز و شبها را پس از هم رفته میدارم فراوان قصه میدانم ز بادو یاد ابرویت کماکان زنده میدارم تمام ارزو هایت به یادت با دلی از خون بخوانم قصه ی مجنون که راز عشق لیلی را نمیدانم به جز از خون تو رویای امیدی بر شب خاموش تنهائی چه روزهایی که با یادت چه امیدی چه شبهائی عجب دنیای زیبائی نگین روز تنهائی نمیدانم به جز اینکه فقط تنها تو با مائی ... دلا تا اوج خوش بختی فقط یک لحظه دلداریست بیا تا دلبر ما را هنوزم حس بیداریست ... من کنارت هستم با تمنای وجود نشکستم قلبی چون شکسته دل بیکس ما من کنارت هستم پا به پایت هستم تا نفس از نفسم می آید تا که در جان و دلم بوئی از جان می آید تا تنم نفس آخر خود می خواهد من کنارت هستم تو کنارم هستی در دلم زمزمه ات میشنوم که تورا میخواند و ز اعماق وجود با خودش میگوید ای حضورم ز حضورت بیدار ای تمامم ز تمامت آوار تو نه خورشید به این شام منی تو تمامی وجود دل و دلدار منی تو منی من و تو قدرت ما داریم پس من و تو نای نفس داریم پس ما جدا از قفسیم ما نه از خار و خسیم ما کسیم کس یکدیگر و بس ...... به تو می اندیشم به تو ای سرو امید به تو که شبها را میشکستی با من این بگفتی با من کوچه غمها را پشت سر بگذاریم به تو می اندیشم تو که اندیشه دل همه جان و نفسم میخواند همه ی مهر وجودم همه را میخواند که دگر پایانی به جز آغاز تو نیست به تو می اندیشم ای نگین هستی ای سراپا مستی ای امید دل دل خسته ی ما ای نگین از رویا ای تمام دریا به تو می اندیشم به تو که یک لحظه همه ی عمر منی چه رسد تا یک عمر راحتت گویم من ای نگین رویا جان جانان منی هستی و یار منی همت و کار منی تو که جانان منی به تو می اندیشم ... به تو می اندیشم به تو که یار منی یا کمی بیشتر ان مرهم جان منی مرهم زخم کهن سال منی به تو می اندیشم و قدم با قدمت بردارم رو به آزادیها و نشینم نزدت تا ببینم لبخند از ته عمق وجودت تا بگویم به تو دوستت می دارم ای سراپا هستی به تو می اندیشم به قدم های افق که حسودی میکرد من کنارت هستم پا به پایت هستم و تو گفتی با من دوستم میداری .... و خدا عاشق بود که به عشق آزادی .. که به دل آبادی .. که به من " تو " و به تو " من " بخشید .. و به پهنای افق " عشق " را آفرید ..
| Design By : Night Skin |

